متن زیر از طرف یکی از دوستان ساکن خارج از کشور در شب 21 رمضان نوشته شده که مطالعه آن خالی از لطف نیست.

به نام خدای دل شکسته و غریب مهدی فاطمه...


دوستان چند پست آخرمو تا فردا پیگیر باشید و فی امان الله

مرا دوباره تنها بگذارید با خدایم...

تا ساکت و بی کس بمیرم در این غربت...

شب قدرم می رود و من مات و حیران آرام آرام بی نفس می میرم

جاتون خالی الان سحری زیارت عاشورا خوندم با صدایی عجیب جانسوزو غریبانه گویی دلم به پرواز در آمده بود می خواستم ظبتش کنم بزارم براتون واقعا اشک انسان رو درمیورد این دعا به همراه اون صدای شکسته ام... خدارو شکر می کنم به خاطر لطفش تنها آرامشم همین دعاهاست که از سفارت ایران گرفتم کمیل ندبه عاشورا...

خواهش می کنم چند ساعت دیگه بیاید اینجا...

آخرین حرفامو بشنوید

آخرین حرفها چون بعد این شب قدر...

دیگر نفس هایم بی معنی می شوند

روحم می رود

انا انزلناه من می رود و دو باره می شوم همان کودک یتیم گذشته...

خدا می داند حرف هایم را اول در آن دفتر کوچک آبیم می نویسم با کلی احساس دو بار ویرایشش می کنم بعد تایپشون می کنم با کلی امید...

تمام شد دفتر استغاثه هایم را می بندم برگ کوچک حافظه ام دیگر پایان یافته است

حرفی ندارم دیگر فقط هر کسی دعام کرد پاشو می بوسم

جونم با تمام ناقابلیش فداش

خداحاقظ ای طلوع سحر گاه رفتن

با این داغ نوشته سخن آخرم را آغاز می کنم شروع می کنم پایانم را

آقا جان اگر وجود پست من مانع ظهور توست...

پس...

پس دعایم کن..

بمیرم تا بیای...

در میان دعاهایتان می خواهم دعایم کنید بمیرم خسته ام و بی طاقت تر از گذشته هر سال روایت من همین سوز جان است... هر سال تنها تر از سال قبل می شود...

خداحافظ من دیگر پس از یک پلاس آخر می روم بسویش

هر که ما را دعا کرد امشب خدا بهمراهش

علی یارش مادرم زهرا نگهدارش

جان ناقابل من هم بفدایش

خداحافظ رمضان ۹۱ من...

دیگر پس از تو دنیای رنگیم سیاه و سفید می شود با تو سفید بی تو...

تاریک تاریک...

آن که را راز عشق آموختند

دهانش مهر و لبانش بدوختند

منه دوخته لب و مهر به دهن

پاره پرده کردم و گفتم این راز به سخن

دیوانه ام خواندند...

گم کرده راهم نامیدند...

...

بهشت یعنی یه پلاک

تو شلمچه زیر خاک

عشق یعنی چهار تا استخون

آخرین نشونه از یه جوون

شهید یعنی یه تکه گوشت...

که زیر تانک چسپیده به پوست...

روایت ۲۱ رمضان

به نام خدای دل شکسته ی مهدی فاطمه...

مقداری در دعای عهد...

اندکی در جوشن کبیر اندکی در ندبه و بسیار در کمیل توسل و چه مکرر در بک بک هاین از بک یا الله تا ...

همانجا که دل های کبوترکان هوایی می شود

قرآن به سر گرفتم ٫ قنوت نماز شب و ۸ رکعت نماز برایت

هر جای قلب کوچکم شکست و هر جا قطره ای کوچک خیس و بارانی کرد چشمان سیاهم را در تمام این احوال یاد تو کردم...

آری یاد تک تکتون همه اتان را دانه به دانه تا می توانستم... تا سحر تا طلوع...

که وقت کم نیارم افطارم را هم فدا کردم...

زیباترین لباسم را پوشیدم زیباترین عطرم را که بوی مشهد می دهد زدم...

مکارم اخلاق را هم در آخر تقدیمتان کردم همه برای شما خواستم و برای خود هیچ هیچ... زیرا در این شب قدر مانند گذشته ها دغدغه هایم بسیار نبود اصلا بفکر دعاهای بسیار گذشته ام و خواسته های بی پایانم نبودم این بار فقط دل شکسته ی مولایم دامن گیرم شده بود

فقط برای آمدنش فقط برای این که بیاید دعا کردم٫ از خدایش جز خوبی اش نخواستم٫ امسالم فقط می خواهم مال او باشد

فقط می خواستم مال او باشم...

آرام گذشت این شب نورانی قدرم...

و این نجوا بارها و بارها دلم را شکست آن شب و اکنون نیز که می نویسم و حالا که تایپ می کنم هم می دانم دلم را می شکند...

عزیز علی ان اری الخلق...

و لا تری...

عجب انسی گرفته است با قلبم... سخت است بر من که...

دیگران را آن همه غریبه را همه سال ببینم و تنها آشنایم را همه حال نه...

نه این که فکر کنید...

نه من خیلی خوار و ذلیلم از بس که بدم رفتم گشتم و گشتم تا زیباترین نجوا را یافتم و او نیز مرا...

قط یک شب

فقط یک شب دیگر مانده است

دعام کن همین ... از تمام دنیایت جز دعایی کوچک چیزی نمی خواهم

فقط...

فقط چند ثانیه ی ناقابل

دلت می آید دلم را بشکنی...

اگر آره فقط بدان که در شب قدر همه کارها هزارتا می شود دلم را که شکستی تمامم کردی دیگر فقط می خواهم یادت باشد وقتی دعا می کنی برای استجابت در حالی بسوی خدای من

بغضم شکسته که می نویسم این را برایت

در حالی بسوی خدای من...

میروی که دل بنده ی کوچکش را شکسته ای و تو چه می دانی شاید برایش عزیز باشد...

یک دل غریب و شکسته

زخمی و خونالود تو چه می دانی شاید...

شاید...

مجبور شدم اینو بنویسم حلالم کنید خیلی غریبم جز شما کسی رو ندارم آنهایی که می بینید در این برگه هیچ کدام برایم دعایی نمی کنند فقط من هستم و اینجا

و شما...

من مدیونتون می شوم دعام کنید...

به نام خدای

مهدی غریب...

یادتان هست گفته اتان بودم دعایم نکنید دلم می شکند

دوباره آمده ام درد دل کنم آجر روی آجر حرف در دلم تلنبار شده و من جز او کسی را ندارم...

خدا را چه دیدی شاید تا قدری دیگر یک سال تمام دل شکسته ی من...

نه نمی گویم مانع قبولی دعاهایتان نه نه نه وقتی علیش می گوید آیا اول به او شیر داده اید

او خیلی کریمتر است فراتر از خیال حتی چنین حرفی نه مانع نه...

ولی دل کوچک غریب من دامن دعاهایتان را یک سال می گیرد و غریبانه چشم در چشمشان می دوزد می سوزد در برابر نگاهشان و شاید دعاهایتان شرمنده شوند با دیدن حال زار شکسته دلم و اندکی آرام تر از جو زمین وجودتان بگذرند اندکی آهسته تر بسوی آسمان پرواز کنند اندکی فقط اندکی شاید...

و مآ ادراک....

و شاید همچنان این ماجرا تا سال دیگر تا قدری دیگر ادامه داشته باشد که دوباره ترمیم بیابد زخم های قلبم با دعای آن سالت اما سالی که گذشت چه می شود آن یک غفلت آیا دارد جوابی...

جواب دل شکسته ای که محتاج دعایت بود و دعایش نکردی قلبی که شاید صدای شکستنش تا ملکوت خدا بال بال بزند و تو چه می دانی شاید این شاید ها همچنان ادامه داشته باشند و تو از گره های کارت نا آگاه...

آخر می دانی صدای شکستن دل بعضی ها ملکوت خدا را می لرزاند

دل آسمان را بدرد می آورد و شاید دل مهربان خدا را هم...

شرمنده ام از این که می گویم اما این خاطره های تلخ را همه در خاطر دارند

مثلا قلب شکسته و فرق شکافته ی مردی

وقتی بر بالین بازویی کبود آرام می گیرد...

یا آنگاه که تیری بی اختیار کمان نتوانست بدندان بگیرد و یا دخترکی سه ساله تشنه و یتیم...

خواهری وقتی رفتن تمامش را می بیند و غریب می ماند در میان آن همه حرامی...

نمونه هایش بسیار است از آنجا تا مظلومیت یک بسیجی در جبهه ها زیر خاکی رملی .

و خاکی آغشته به استخوان چسپیده به پوست و خونا آلود زیر

ریل تانک

شلمچه را می گویم...

و شاید که دل من هم میان آن همه صدایی داشته باشد خیلی کوچک خیلی خیلی کم

پس دعایم کن ...

دعایم کن...

دعا...

دلت که نمی آید من کودک یتیم را در بیابان گناه میان رگبار آتش هوس تنها بگذاری در این شب های تاریک دنیای بی او...

مجبور شدم اینو بنویسم حلالم کنید خیلی غریبم جز شما کسی رو ندارم آنهایی که می بینید در این برگه هیچ کدام برایم دعایی نمی کنند فقط من هستم و اینجا

و شما...

من مدیونتون می شوم دعام کنید...

و بعد خداحافظ من دیگر نخواهم آمد اینجا تا استغاثه دعا بر آورم

من دیگر گوشه نشین و گوشه گیر خواهم شد پس از این شب من دیگر آن من گذشته نخواهم بود و رمضان که رفت یک سال دیگر پیر تر و فرتوت تر می شوم و تنها از مقدار اندک وسعی که دستان کوچکم توانستند در همین شب برداند تا یک سال دیگر نفس می کشم

و کسی چه می داند شاید عمرم به آن درازا هم نکشد...

هر کی دعام کنه قول می دم تا رمضان سال بعد تو هر نمازم که دلم شکست دعاش کنم...‬