به مناسبت ولادت کریم آل طه حضرت امام حسن مجتبی (ع)

شخصیت علمی امام حسن مجتبی(علیه السلام)

امام در نگاه اميرمؤمنان(ع)


امام حسن مجتبي(ع) در نگاه امام علي(ع) شخصيتي بسيار بزرگ و ممتاز بود. حضرت علي(ع) از همان دوران کودکي - امام حسن - که آيات الهي را براي مادرش فاطمه زهرا(س) مي خواند، اين گوهر گرانبها را شناخت و در طول سالياني که در کنار يکديگر بودند، همواره از فرزند خود تعريف، تمجيد و تقدير مي کرد. حتي در برخي از موارد، قضاوت يا پاسخ به سؤالهاي علمي را به عهده اش مي گذاشت. نمونه هاي زير، بيانگر شخصيت علمي و جايگاه والاي آن حضرت در نزد پدر بزرگوارش مي باشد.

روزي امام(ع) به فرزند خود فرمود: «برخيز و سخن گوي تا گفتارت را بشنوم.» امام حسن(ع) عرض کرد: «پدرجان! چگونه سخنراني کنم با اينکه رو به روي تو قرار گرفته ام؟! « امام خود را پنهان نمود، به طوري که صداي حسن را مي شنيد. امام حسن(ع) برخاست و خطابه خود را شروع کرد و پس از حمد و ثناي الهي، فرمود: «علي، دري است که اگر کسي وارد آن در شود، مومن است و کسي که از آن خارج گردد، کافر است.»

در اين هنگام امام علي(ع) برخاست و بين دو چشم حسن را بوسيد.( اثبات الوصيه، ص 159 )

از ديگر دلايل شخصيت علمي و جايگاه والاي آن حضرت اين است که اميرمؤمنان(ع) از او خواست تا در جرياني بسيار مشکل، داوري کند. او نيز درباره فردي که چاقو در دست داشت و در خرابه اي کنار کشته اي دستگيرش کرده بودند و همچنين درباره فرد ديگري که خود اقرار کرده بود که مقتول در خرابه را، او کشته است؛ چنين قضاوت کرد: «قاتل واقعي با اقرار و صداقتش جان متهم را نجات داد و با اين کار، گويي بشريت را نجات داده است و خداوند فرمود: «هر کس انساني را از مرگ رهايي بخشد، چنان است که گويي همه مردم را زنده کرده است. بنابراين، آن دو را آزاد کنيد و ديه مقتول را از بيت المال پرداخت نماييد.» (کافي، ج 7 ، ص 289 )

حَرَمت را، نه چراغ و نه رواق و نه در ست...

حَرَمت را، نه چراغ و نه رواق و نه در ست

زائر قبر تو، ماه است و نسيم سحر ست

قبر بي زائر تو، کعبه ي اهل نظر ست
لاله اش خون دل «ميثم» خونين جگر ست

آه شيعه ست، که از خاک مزارت، خيزد
اشک مهدي ست، که بر تربت پاکت ريزد

خدا فردا مهدیمو بفرست

متن زیر از طرف یکی از دوستان ساکن خارج از کشور در شب 21 رمضان نوشته شده که مطالعه آن خالی از لطف نیست.

به نام خدای دل شکسته و غریب مهدی فاطمه...


دوستان چند پست آخرمو تا فردا پیگیر باشید و فی امان الله

مرا دوباره تنها بگذارید با خدایم...

تا ساکت و بی کس بمیرم در این غربت...

شب قدرم می رود و من مات و حیران آرام آرام بی نفس می میرم

جاتون خالی الان سحری زیارت عاشورا خوندم با صدایی عجیب جانسوزو غریبانه گویی دلم به پرواز در آمده بود می خواستم ظبتش کنم بزارم براتون واقعا اشک انسان رو درمیورد این دعا به همراه اون صدای شکسته ام... خدارو شکر می کنم به خاطر لطفش تنها آرامشم همین دعاهاست که از سفارت ایران گرفتم کمیل ندبه عاشورا...

خواهش می کنم چند ساعت دیگه بیاید اینجا...

آخرین حرفامو بشنوید

آخرین حرفها چون بعد این شب قدر...

دیگر نفس هایم بی معنی می شوند

روحم می رود

انا انزلناه من می رود و دو باره می شوم همان کودک یتیم گذشته...

خدا می داند حرف هایم را اول در آن دفتر کوچک آبیم می نویسم با کلی احساس دو بار ویرایشش می کنم بعد تایپشون می کنم با کلی امید...

تمام شد دفتر استغاثه هایم را می بندم برگ کوچک حافظه ام دیگر پایان یافته است

حرفی ندارم دیگر فقط هر کسی دعام کرد پاشو می بوسم

جونم با تمام ناقابلیش فداش

خداحاقظ ای طلوع سحر گاه رفتن

با این داغ نوشته سخن آخرم را آغاز می کنم شروع می کنم پایانم را

آقا جان اگر وجود پست من مانع ظهور توست...

پس...

پس دعایم کن..

بمیرم تا بیای...

در میان دعاهایتان می خواهم دعایم کنید بمیرم خسته ام و بی طاقت تر از گذشته هر سال روایت من همین سوز جان است... هر سال تنها تر از سال قبل می شود...

خداحافظ من دیگر پس از یک پلاس آخر می روم بسویش

هر که ما را دعا کرد امشب خدا بهمراهش

علی یارش مادرم زهرا نگهدارش

جان ناقابل من هم بفدایش

خداحافظ رمضان ۹۱ من...

دیگر پس از تو دنیای رنگیم سیاه و سفید می شود با تو سفید بی تو...

تاریک تاریک...

آن که را راز عشق آموختند

دهانش مهر و لبانش بدوختند

منه دوخته لب و مهر به دهن

پاره پرده کردم و گفتم این راز به سخن

دیوانه ام خواندند...

گم کرده راهم نامیدند...

...

بهشت یعنی یه پلاک

تو شلمچه زیر خاک

عشق یعنی چهار تا استخون

آخرین نشونه از یه جوون

شهید یعنی یه تکه گوشت...

که زیر تانک چسپیده به پوست...

روایت ۲۱ رمضان

به نام خدای دل شکسته ی مهدی فاطمه...

مقداری در دعای عهد...

اندکی در جوشن کبیر اندکی در ندبه و بسیار در کمیل توسل و چه مکرر در بک بک هاین از بک یا الله تا ...

همانجا که دل های کبوترکان هوایی می شود

قرآن به سر گرفتم ٫ قنوت نماز شب و ۸ رکعت نماز برایت

هر جای قلب کوچکم شکست و هر جا قطره ای کوچک خیس و بارانی کرد چشمان سیاهم را در تمام این احوال یاد تو کردم...

آری یاد تک تکتون همه اتان را دانه به دانه تا می توانستم... تا سحر تا طلوع...

که وقت کم نیارم افطارم را هم فدا کردم...

زیباترین لباسم را پوشیدم زیباترین عطرم را که بوی مشهد می دهد زدم...

مکارم اخلاق را هم در آخر تقدیمتان کردم همه برای شما خواستم و برای خود هیچ هیچ... زیرا در این شب قدر مانند گذشته ها دغدغه هایم بسیار نبود اصلا بفکر دعاهای بسیار گذشته ام و خواسته های بی پایانم نبودم این بار فقط دل شکسته ی مولایم دامن گیرم شده بود

فقط برای آمدنش فقط برای این که بیاید دعا کردم٫ از خدایش جز خوبی اش نخواستم٫ امسالم فقط می خواهم مال او باشد

فقط می خواستم مال او باشم...

آرام گذشت این شب نورانی قدرم...

و این نجوا بارها و بارها دلم را شکست آن شب و اکنون نیز که می نویسم و حالا که تایپ می کنم هم می دانم دلم را می شکند...

عزیز علی ان اری الخلق...

و لا تری...

عجب انسی گرفته است با قلبم... سخت است بر من که...

دیگران را آن همه غریبه را همه سال ببینم و تنها آشنایم را همه حال نه...

نه این که فکر کنید...

نه من خیلی خوار و ذلیلم از بس که بدم رفتم گشتم و گشتم تا زیباترین نجوا را یافتم و او نیز مرا...

قط یک شب

فقط یک شب دیگر مانده است

دعام کن همین ... از تمام دنیایت جز دعایی کوچک چیزی نمی خواهم

فقط...

فقط چند ثانیه ی ناقابل

دلت می آید دلم را بشکنی...

اگر آره فقط بدان که در شب قدر همه کارها هزارتا می شود دلم را که شکستی تمامم کردی دیگر فقط می خواهم یادت باشد وقتی دعا می کنی برای استجابت در حالی بسوی خدای من

بغضم شکسته که می نویسم این را برایت

در حالی بسوی خدای من...

میروی که دل بنده ی کوچکش را شکسته ای و تو چه می دانی شاید برایش عزیز باشد...

یک دل غریب و شکسته

زخمی و خونالود تو چه می دانی شاید...

شاید...

مجبور شدم اینو بنویسم حلالم کنید خیلی غریبم جز شما کسی رو ندارم آنهایی که می بینید در این برگه هیچ کدام برایم دعایی نمی کنند فقط من هستم و اینجا

و شما...

من مدیونتون می شوم دعام کنید...

به نام خدای

مهدی غریب...

یادتان هست گفته اتان بودم دعایم نکنید دلم می شکند

دوباره آمده ام درد دل کنم آجر روی آجر حرف در دلم تلنبار شده و من جز او کسی را ندارم...

خدا را چه دیدی شاید تا قدری دیگر یک سال تمام دل شکسته ی من...

نه نمی گویم مانع قبولی دعاهایتان نه نه نه وقتی علیش می گوید آیا اول به او شیر داده اید

او خیلی کریمتر است فراتر از خیال حتی چنین حرفی نه مانع نه...

ولی دل کوچک غریب من دامن دعاهایتان را یک سال می گیرد و غریبانه چشم در چشمشان می دوزد می سوزد در برابر نگاهشان و شاید دعاهایتان شرمنده شوند با دیدن حال زار شکسته دلم و اندکی آرام تر از جو زمین وجودتان بگذرند اندکی آهسته تر بسوی آسمان پرواز کنند اندکی فقط اندکی شاید...

و مآ ادراک....

و شاید همچنان این ماجرا تا سال دیگر تا قدری دیگر ادامه داشته باشد که دوباره ترمیم بیابد زخم های قلبم با دعای آن سالت اما سالی که گذشت چه می شود آن یک غفلت آیا دارد جوابی...

جواب دل شکسته ای که محتاج دعایت بود و دعایش نکردی قلبی که شاید صدای شکستنش تا ملکوت خدا بال بال بزند و تو چه می دانی شاید این شاید ها همچنان ادامه داشته باشند و تو از گره های کارت نا آگاه...

آخر می دانی صدای شکستن دل بعضی ها ملکوت خدا را می لرزاند

دل آسمان را بدرد می آورد و شاید دل مهربان خدا را هم...

شرمنده ام از این که می گویم اما این خاطره های تلخ را همه در خاطر دارند

مثلا قلب شکسته و فرق شکافته ی مردی

وقتی بر بالین بازویی کبود آرام می گیرد...

یا آنگاه که تیری بی اختیار کمان نتوانست بدندان بگیرد و یا دخترکی سه ساله تشنه و یتیم...

خواهری وقتی رفتن تمامش را می بیند و غریب می ماند در میان آن همه حرامی...

نمونه هایش بسیار است از آنجا تا مظلومیت یک بسیجی در جبهه ها زیر خاکی رملی .

و خاکی آغشته به استخوان چسپیده به پوست و خونا آلود زیر

ریل تانک

شلمچه را می گویم...

و شاید که دل من هم میان آن همه صدایی داشته باشد خیلی کوچک خیلی خیلی کم

پس دعایم کن ...

دعایم کن...

دعا...

دلت که نمی آید من کودک یتیم را در بیابان گناه میان رگبار آتش هوس تنها بگذاری در این شب های تاریک دنیای بی او...

مجبور شدم اینو بنویسم حلالم کنید خیلی غریبم جز شما کسی رو ندارم آنهایی که می بینید در این برگه هیچ کدام برایم دعایی نمی کنند فقط من هستم و اینجا

و شما...

من مدیونتون می شوم دعام کنید...

و بعد خداحافظ من دیگر نخواهم آمد اینجا تا استغاثه دعا بر آورم

من دیگر گوشه نشین و گوشه گیر خواهم شد پس از این شب من دیگر آن من گذشته نخواهم بود و رمضان که رفت یک سال دیگر پیر تر و فرتوت تر می شوم و تنها از مقدار اندک وسعی که دستان کوچکم توانستند در همین شب برداند تا یک سال دیگر نفس می کشم

و کسی چه می داند شاید عمرم به آن درازا هم نکشد...

هر کی دعام کنه قول می دم تا رمضان سال بعد تو هر نمازم که دلم شکست دعاش کنم...‬

تمنای وصال

آقا سید کریم پینه دوز


در گوشه ای از بازار تهران به پینه دوزی مشغول بود.آقا سید کریم در پرتو ارتباط خاص ولایی با ساحت مقدس امام زمان عج به مقامات والای عرفانی و توحیدی دست یافته بود تا جایی که بیشتر علمای اهل معنای تهران معتقد بودند که حضرت مهدی ع به مغازه کوچک آن جناب تشریف می آوردند و با او هم صحبت می شدند.
در دوران حیات آقا سید کریم تنها برخی از اولیای خدا و معدودی از دوستان صمیمی آن جناب از مقامات و حالات و تشرفات او باخبر بودن.همین عده اندک نیز تنها به برخی از تشرفات آقا سید کریم آن هم بعد از وفات او اشاره کرده اند.
آقا سید کریم پینه دوز همچون آقا و مولایش حضرت بقیت الله الاعظم به صورت دایم در هر صبح و شام دقایقی را به یاد سرور و سالار شهیدان گریان می گشته است و بدون استثنا در طول سال در هر صبح و شام قطره های اشکی جانسوز از دیدگانش سرازیر می شده است.
جناب شیخ عبدالکریم حامد نقل می کند که از جناب سید کریم پینه دوز که هر هفته به ملاقت مولا توفیق می یافت پرسیده شد:چه کرده ای که به چنین توفیقی دست یافته ای؟
او در جواب گفت شبی جدم پیامبر ختمی مرتبت را در عالم رویا دیدم از ایشان تقاضای ملاقات با امام عصر را نمودم آن حضرت فرمودند:در طول شبانه روز دوبار برای فرزندم سید الشهدا گریه کن!
از خواب بیدار شدم و این برنامه را به مدت یکسال اجرا نمودم تا به تشرف خدمت آن حضرت نایل آمدم.
حضرت آیت الله حاج محسن خرازی می فرمود مرحوم پدرم برای ما نقل کرد و گفت:یک روز آقا سید کریم پینه دوز برای حداحافظی به حجره ما آمد او قرار بود به عتبات عالیات و کربلای امام حسین مشرف شود در حالیکه با ما خداحافظی می کرد گفت:من به کربلا مشرف می شوم ولی از این سفر باز نخواهم گشت در همان کربلا از دنیا خواهم رفت و در همان جا مدفون می شوم!
ما این سخن را در حالیکه دوست نداشتیم آن را باور کنیم از آقا سید کریم شنیدیم و او به کربلا مشرف شد بعد از مدتی خبر رسید که آقا سید کریم پینه دوز در کربلا از دنیا رفته است و او را در صحن مطهر امام حسین علیه السلام به خاک سپرده اند.

منبع:کتابسالنامه بسوی ظهور-۱۳۸۵

خیر دنیا و آخرت...

از علی بن مهزیار روایت شده که محمدبن ابراهیم به حضرت امام علی النقی علیه السلام نامه ای نوشت که اگر مصلحت میدانید به من دعایی تعلیم دهید که بعد از هر نماز بخوانم تا خداوند به سبب آن خیر دنیا و آخرت به من عنایت فرماید. امام هادی علیه السلام این دعا را آموزش دادند.

«اَعُوذُ بِوَجْهِكَ الْكَریمِ وَ عِزَّتِكَ الَّتى لا تُرامُ وَ قُدْرَتِكَ الَّتى لا یَمْتَنِعُ مِنْها شَىْءٌ مِنْ شَرِّ الدُّنْیا وَالاْخِرَةِ وَ مِنْ شَرِّ الاَْوْجاعِ كُلِّها وَلا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ اِلاّ بِاللَّهِ الْعَلِى الْعَظیمِ؛ پناه برم به ذات بزرگوارت و به عزتت كه مورد دستبرد نیست و قدرتت كه چیزى از آن خوددارى نتواند، از شر دنیا و آخرت و از شر تمامى دردها و جنبش و نیروئى نیست جز به خداى والاى بزرگ

فاصله ها...

بی‌قرار تؤام و در دل تنگم گِله‌هاست
آه! بی‌تاب شدن عادت کم حوصله‌هاست


مثل عکس رُخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله‌هاست


بی‌تو هر لحظه مرا، بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گُسل زلزله‌هاست


آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟
دیدنت آرزوی روز و شب چلچله‌هاست


باز می‌پرسم ازت مسئلة دوری و عشق
و سکوت تو جواب همة مسأله هاست

سفارش امام زمان (عج) به ذکری در رکوع نماز‌ها

شاید بعضی ازشما دیده باشیدبرخی ائمه جماعات دررکوع آخر نمازشان این ذکر رامیگویند: «اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَ تَرَّحَّم عَلی عَجزِنا وَ اَغِثنا بِحَقِّهِم». این دستورالعملی است که خود آقا امام عصر (عج الله) دردیدار باآیت الله مرعشی نجفی به ایشان فرمودندکه دررکوع‌های نماز بویژه رکوع اخر تاکید کردند بخوانید.

بسیار عالیست برای من که رهگشا بوده است.

ترجمه آن ذکر این است: بارالها درودبرمحمدوآلش بفرست و بر عجز وناتوانی مارحم کن وبه حق محمد وآل او به داد ما برس.

اصل ماجرا در ادامه مطلب
دیدار یار غائب - ملاقات حضرت آیة الله العظمی مرعشی نجفی، قدس سره

ادامه نوشته

میدونم غریبی اقا....

سلام اقای خوبم

قبل از سال جدید کلی پیامک برام اومد وهرکدوم یه جورایی از دلتنگی باشما گفته بودند

نمیدونم چندتاشون از ته قلب وچندتاشون فقط برای رو کم کنی یا کلا به قول گفتنی واسه خالی نبودن عریضه بود

اما خوب قدر همین پیامکایی که حالا خواه یا ناخواه یادت کرده بودیم ازمون قبول کن

که منتظریم .یه عده این طوریند

عده ای غافلند

وعده ای هم انتظار کشیدن نمیفهمند

وخلاصه خودمونیم همه سخت مشغول زندگیند

گاهی اوقات که بدجور منتظرم .منتظر دیداریه دوست

منتظر زنگ در،یا تلفن .........

به این فکر میکنم که اگر هرکدوممون قدره یه انتظار کوچولو

مثل انتظار واسه یه جوا پیامک ساده که صدبار تو دلمون میگیم چرا جواب نمیده

 منتظرت بودیم الان انقدراهم تنها وغریب نبودی

اما.........

این همه لاف زن ومدعی اهل ظهور

 پس چرا یار نیامد که نثارش باشیم

سالها منتظر سیصد واندی از مردانیم

انقدر مرد نبودیم که یارش باشیم

اگر امد خبر رفتن ما را بدهید

به گمانم که بنا نیست که یارش باشیم

اللهم عجل لولیک الفرج

 والسلام.....

سه شنبه شب...


مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد

از جاده‌ی سه‌شنبه شب قم شروع شد

آیینه خیره شد به من و من به آینه
آن‌قدر خیره شد که تبسم شروع شد

خورشید ذره‌بین به تماشای من گرفت
آن‌گاه آتش از دل هیزم شروع شد

وقتی نسیم آه من از شیشه‌ها گذشت
بی‌تابی مزارع گندم شروع شد

موج عذاب یا شب گرداب؟ هیچ‌یک
دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد

از فال دست خود چه بگویم که ماجرا
از ربنای رکعت دوم شروع شد

در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار
تا گفتم السلام علیکم... شروع شد

این هم پیش دستی نیستان «پيامک نوروز و انتظار»



عید است ولی بدون او غم داریم

عاشق شده ایم و عشق را کم داریم

ای کاش که این عید ظهورش برسد

اینگونه هزار عید با هم داریم

اللهم عجل لولیک الفرج
ادامه نوشته