می ترسم...

نزدیک عملیات بود
می دونستم تازه دخترش بدنیا اومده
دیدم سر یه پاکت از جیبش زده بیرون
گفتم: چیه؟
گفت:عکس دخترمه
گفتم:بده ببینم
گفت:خودم هنوز ندیدمش
گفتم:چرا؟
گفت:الان موقع عملیاته ،می ترسم مهر پدر و فرزندی کار دستم بده
بذار بعد از عملیات می بینم
منبع: مجموعه خاطرات " کتاب شهید زین الدین "
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۱ ساعت 9:6 توسط فرماندهی
|
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)